محل تبلیغات شما

زندگی همین بود



زندگی همین بود: توحید تخمه آفتابگردان می کاشت و از نیچه و صمد و آراز و قره داغ و بابامقصود می گفت و ماهم سرهایمان را به نشانه تایید پایین می آوردیم. مریم دختر کوچک خانواده چای با گل محمدی آورده بود و مادر بر استکانی دیگر اصرار می کرد. ما کجا بودیم؟ ما درون کلبه بودیم و باهم رفتیم زیر باران. از آن بارانها که دقایقی توفانی می شد و لحظاتی آرام. بدون چتر هم می شود زیرباران دوام آورد حرف که گل انداخت می شود زندگی همین بود: زیر باران باشی و حرفهایتان نخی باشد که
سالها پیش در یک روز سرد زمستانی وقتی با شوق زیاد کمی وسواس پست اول را تایپ می کردم با خودم گفتم دیوار این اتاق ساده رو سالها با با برگه های پستهایم پر خواهم کردُ سالها گذشت تب و تاب خوابید ُ همین پارسال چیزی ننوشتم ُ اما این اتاق بماند برای پستهای بلند برای خودم برای دوستانی که گاهی همین حوالی میهمان می شوند ُ با یکی شان سالهاست ارتباط مداوم دارم همین تازگی کتاب چاپ کرده است ُ دومی را دوس دارم خوب خوب شودُ لطفا ققنوس شوُ سومی را سالها پیش بی دلیل رنجانده
بعضی اتفاقات به سختی قابل هضم هستند! مثل اعدامهای داعشی یا حمله به سخنرانی شخصی یا از همه بدتر اتیش زدن یه سفارت خونه!!! تسخیر سفارت آمریکا با عربستان این تفاوت رو داشت که در آن زمان همه تسخیر سفارت را مورد قبول داشتن ، حتی به ناچار! ولی در قضیه سفارت عربستان بلااتفاق محکوم واقع شد ! سطح آگاهی رفته بالا اینطوریا هم که میگن نیست ! نتیجه این نادانی این بود که پرونده حمله سفارت خونه برای همیشه بسته شد

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

داستانهای کوتاه لوازم یدکی ایویکو کامیون I am intricate مصلی المهدی